سلام امشب دلم بد جوری گرفته یکسال پا گذاشتم رو احساسم رو خودم باید تاکی له بش نمی دونم  نمی تونم فراموش کنم گذشتم و زندگیمو همه چیزمو نمی تونم باور کن تو این دلم اینقدر غم لونه کرده که هز ترسش صداش در نمی یاد اخه چیه بگه دل مرده که حرف نمی زنه

اون فقط باید سکوت کنه همین سکوت سکوت

  
نویسنده : الناز امین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥


 

خدايا آنکس که در تنهاترين تنهاييم تنهای

 

 

 تنهايم گذاشت خواهشی دارم

 

 

در تنهاترين تنهائيش تنهای تنهايش نگذار

  
نویسنده : الناز امین ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٥


 

 

                بازاومدم من.البته اصلا حس اپدیت کردن رو نداشتم ولی به خاطر عزیزانی که درخواست میکردن دوباره اپدیت کنم اومدم ایندفعه سعی میکنم بیشتر با زبان عکس با اون درددل کنم.باید از همه راهها برم .فقط نمی دونم با اینکه میدونه برای اون مینویسم چرا هیچی       نمی  گه. خوشا به این دل سنگی .

 

 
 تو می اندیشم
 

حسودی میکنم به سنگفرشهای توی پارک...به دستهای مهربان خورشیدکه از وسط نارون بزرگ تو را نوازش میکند.

حسودی میکنم به ماه و ستاره که شب بدون من ترا نگاه میکنند وحسودی میکنم....

حسودی میکنم به وقتی که تو نباشی........به وقتی که من نباشم....

 

...............................

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم

دنیای زيباي من دوستت دارم

 
..........خدا که هیچی بنده ی خدا هم نمی خواست ..

 

.

چشمانت را براي زندگي مي خواهم
اسمت را براي دلخوشي مي خوانم
 دلت را براي عاشقي مي خواهم
صدايت را براي شادابي مي شنوم
دستت را براي نوازش
و پايت را براي همراهي مي خواهم
 عطرت را براي مستي مي بويم
 خيالت را براي پرواز مي خواهم
 و خودت را نيز براي پرستش

 

اين روزها ديگر حال خودم نيستم

 

هستم ،اما جاي ديگرم

 

كارهاي بزرگ مي كنم

 

اما ته وجودم خالي است

 

صداها روزي صد بار در من تكرار مي شود

 

مثل انعكاس فرياد در كوه

 

من ديگر آن من گذشته نيستم

 

تنها شده ام !

 

Image hosting by TinyPic

 

گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم

که دگر از این گونه خطاها نکنم

بوسه دادی و چو برخاست لبم از لب تو

توبه کردم که دگر توبه بی جا نکنم

می گویند خدا همیشه با ماست.................

ای غم نکند تو خدای مایی؟؟؟

 

 

سلام من بازم اومدم با یه دنیا حرف. حرفایی که تا  به حنجره میرسه بغض جلوشو می گیره و نمیزاره گفته شه .

منم دست به دامن قلم شدم و نوشتم از حرفایی که نمیشه گفت واسه کسی که حتی جرات اینو ندارم اسمشو بگم اینجا. ولی خوب میدونم که خودش میدونه که واسه اونه که می نویسم .

با تشکر از همه شما که با نظراتون و ایمیل خوشگلتون به یاریم می ایید.

 

 

 

بودنم را هیچ کس باور نکرد           

هیچ کس کاری به کار من نداشت

بنویسید بعد مرگم روی سنگ

با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ

او که خوابیده است در این گور سرد

بودنش را هیچ کس باور نکرد

  
نویسنده : الناز امین ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٥


 

  
نویسنده : الناز امین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٥


 

 هيچ کس لياقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنين ارزشی دارد, باعث اشک ريختن تو نمی شود.

گابريل گارسيا مارکز 

  
نویسنده : الناز امین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٥


 

  • اگه روزگاربی رحمه تو مهربون باش
  • اگه آفتاب می سوزونه تو سایه بون باش
  • اگه سرما کمین کرده کنار باغچه
  • واسه گل های نیمه جون تو باغبون باش .

  
نویسنده : الناز امین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٥


 

اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد،


اگر به حجله آشنايي،


در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردی


و عده اي به تو گفتند،


كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!


تو حرفشان را باور نكن!


تمام اين سالها كنار ِ من بودي!


كنار دلتنگي ِ دفاترم!


در گلدان چيني ِ اتاقم!


در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!

  
نویسنده : الناز امین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٥


 

دختري از پسري پرسيد كه منو قشنگ ميبيني ؟

پسر گفت نه

دختر پرسيد  ميخواي تا آخر عمر كنارم بموني؟

پسر گفت نه

دختر پرسيد اگه از من جدا بشي گريه ميكني؟

پسر گفت نه

دختر آهي كشيدو اشك از چشماش جاري شد

پسر بازوهاي او را فشرد و گفت:

تو قشنگ نيستی بلكه زيبايي

من نميخواهم كه تا آخر عمر با تو بمانم

من نياز دارم كه تا ابد با تو باشم

اگه تو بري من گريه نميكنم من ميميرم

  
نویسنده : الناز امین ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٥


 

يكي داشت و يكي نداشت اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تو رو نداشت من بودم

يكي خواست و يكي نخواست اوني كه خواست تو بودي و اوني كه بي تو بودن رو نخواست من بودم

يكي بود پس كي نبود؟ اوني كه بود تو بودي و اوني كه بي تو هيچي نبود من بودم

يكي آورد و يكي نياورد اوني كه آورد تو بودي و اوني كه جز تو به هيچ كس ايمان نياورد من بودم

يكي باخت و يكي نباخت اوني كه نباخت تو بودي و اوني كه دل به تو باخت من بودم

يكي گفت و يكي نگفت اوني كه گفت تو بودي و اوني كهدوست دارم رو به هيچ كس جز تو نگفت من بودم

يكي ماند و يكي نماند اوني كه ماند تو بودي و اوني كه بدون تو نميتونست كه بمونه من بودم

يكي ر فت ويكي نرفت اوني كه رفت تو بودي و اوني كه به خاطر تو تو دل هيچ كس نرفت من بودم من بودمممممممممممم

  
نویسنده : الناز امین ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥


 

 فكر ميكردم آنقدر از نگاهم بيزار شده ای
 
 
 كه دور دور رفته ای
 
 
 اما دور شده بودي تا پا به پا شدنت را نبينم
 
 
 و اشكهاي خداحافظي را
 
 
 
 
 
براي رسيدن به تو
 

پا پيش گذاشتم
 

خودم را قسمت كردم
 

تو را سهم تمام روياهايم كردم
 

انصاف نبود
 

تو كه ميدانستي با چه اشتياقي
 

خودم را قسمت ميكنم
 

پس چرا
 

زودتر از تكه تكه شدنم
 

جوابم نكردي
 

براي خداحافظي
 

خيلي دير بود
 

خيلي دير
 
 
 
 
 
هــــوا آفتـــــابي سـت
 

مرا زير چتــر خود ببر
 

فقط زير چتـــر تـو
 

باران مي بارد !
 
 
 
 
 
دست خالي به خانه خدا رفتم
 

خدا هم دستهاي خاليم را
 

با دستهاي تو پر كرد
 
 
 
کم کم وقت خداحافظی ار عشق تو رسیده
 
  هواي تازه ی تنها يی ها از راه رسيده
 
 بغلم کن آخرين بار
 
وقت رفتن رسيده
 
 
ولی رفتنی که برگشتن آن نزدیک است
 
 
يک کمی خنده واسه روزای بارونی دارم
 
که می خوام توی جيبم نزديک قلبم بذارم
 
يه بغل خاطره از تو توی کوله بارمه
 
يک کمی اشک و گلايه لای دستمال پيچيدم
 
وقتی دلم  تنگ تو شد
 
غم تو  توشه ی راهمه

  
نویسنده : الناز امین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥


 

به نام خدایی که اشک را برای خاموش کردن جنگلهای سوزان عشق افرید

 

 

سایه های سنگین  نگاهت را  روی دیوار  اتاقم نقاشی می کنم...!

اما نه افتابی و نه نوری....

و من در تاریکی چشمانم کور شده است...! و دیگر هیچ ندارم...

دیر هنگامیست که مرا کسی ندیده است...!

                             تاریکی را تنها برای ندیدن چشمانت می خواهم...!؟

                            چشمانی که دگر به من  نگاه نمی کنند...اه

تنهاي تنها بودم ، با تنهايي درد دل ميكردم ، من بودم و يك دنيا تنهايي

تو آمدي و مرا عاشق كردي، عاشق آن قلب پر از محبتت كردي

مرا در اين دنياي عاشقي در به در كردي

بدان كه من به آساني گرفتار تو نشدم  در اين راه عاشقي سختي كشيدم ، درد كشيدم ، تا با تو بمانم

اينك كه من گرفتار تو شدم و راهي براي بازگشت به سوي تنهايي ندارم تا آخر راه با تو مي مانم ، بدان كه براي عشقت جان خواهم داد

 وقتی که گریم میگیره دلم میگه مبارکه قدر اشکاتو بدون هنوز چشمات

 بی کلکه وقتی که گریم میگیره یه آسمون بارونیم ام به کی بگم خدا من تودلم

زندونیم سرمو بالا میگیرم کسی جوابم نمیده تو این شباست که یک

رهگزربه گریهام نخندیده چه روزوروزه گاریه منو یه دنیا بی کسی شدم یه مشت

 خاطره یک کوله دلبواپسی میخوام تلافی نکنم حرمت دل رو میشکنم دارن به جرم

 سادگی چوب حراجم میزنن توی این ولایت غریب دلمرده ها عزیز ترن

وقتی یک عشق عاشق است

  قلبهای سنگی میخرند.....

 

 

 

 

 

 وقتی تو چشمات نگاه می کنم

حالم ازت بهم می خوره ولی تو فکر می کنی من

احساس می کنم با تمام وجود دوستت دارم

خيلی مسخرست

وقتی بهت می گم دوستت دارم

تو فکر می کنی

معنيش اينه که انقدر بهت اطمينان دارم که مهمترين رازم رو بهت می گم

اما اشتباه می کنی

وقتی بهت می گم دوستت دارم

واسه اينه که می خوام دستت بندازم ولی تو فکر می کنی من

دلم می خواد با ذره ذره وجودت عشقم رو حس کنی

ولی کدوم عشق؟

و اينو بدون اگه يه روز بری

از خوشحالی پر در ميارم اما نمی دونم چرا تو فکر می کنی

من بدون تو ميمرم

حالا لطفا يک بار ديگه اينو از اول يک خط در ميان بخون

احساس واقعی من اينه

  
نویسنده : الناز امین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥


 

تنهایی بی کسی............تا به کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت !!!

هر گز لبخند را ترک مکن حتی زمانی که ناراحتی 

               چون امکان دارد کسی عاشق لبخند تو باشد .

              هیچ کسی لیاقت اشکهایت را ندارد و کسی که 

            چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

            بدترین شکل دل بستگی به کسی ان است که در

             کنارش باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید

چقدر سخته وقتي تو زندان عاشقي گرفتار شدي و ازت پرسيدن جرمت چيه؟؟؟
بگي : عشق ...
چقدر سخته وقتي كه كادو تولدت كه هميشه كلي واست عزيزه بي وفايي باشه ...
چقدر سخته وقتي كسي كه دلت رو اسير كرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده ...
چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق چيزي نمي دونه ...
ولي سخت تر از همه اينه كه تو جاده هاي عاشقي به تابلوي عبور ممنوع بخوري
به همون تابلويي كه هزاران قلب عاشق رو پشت خودش نگه داشته ...
عشق ممنوع!!!

 

معنی دوستت دارم یعنی چه؟
د ) : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام)
می ارزد . همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می کند .
 
( و ) : وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد .
 
( س ) : سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی .
 
( ت ) : تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم .
 
( ت ) : تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگیم جاریست
.
( د ) : دوری از تو را باور ندارم ، حتی در رویا ، که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام .
 
( ا ) : آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند ، وقتی به دریای نا آرام اشکهایم می نگری .
( ر ) : راز مرگ دلتنگی هایم ، روزیست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بی نصيبم باشد
.
( م ) : مهتاب می سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خریده است در بازار عاشقی




 

فكر ميكنيد از شش ميليارد انسان
روي كره ي زمين چند نفر معني دوست داشتن را مي دونند

  
نویسنده : الناز امین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥


 

 

با خودم عهدکردم باردیگرکه تورادیدم بگویم از تو دلگیرم ولی باز

.  امروزتورادیدم و گفتم بی تو میمیرم

سلام  بازم اومدم 

میخوام جوابش

 روبدم وقتیکه ازم میخواد برم ودیگه بهش دل نبندم

وقتیکه بهم میگه من مال تونیستم و برو ............................................    .

رفتنت  اغاز ویرانیست   حرفش را نزن                             ابتدای یک پریشانیست  حرفش را نزن

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو                         چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن

ارزو داری دگر بر نگردم پیش تو                                   راهمان با انکه طولانیست حرفش را نزن

دوست داری بشکنی قلب مرا                                          دل شکستن کار اسانیست حرفش را نزن

حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام                              رفتنت اغاز ویرانیست حرفش را نزن

عزیز نبودنت برای من عذاب آورترین لحظه هاست نمی دونم چطوری این دوری را تحمل کنم

اما به پاس همه این لحظه های خوش این دوری را نمیپذیرم و همیشه منتظرعزیزم می مانم

حتی اگر بخواهی فراموشم کنی.

 

 

 

 

گريه کردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه

اگه دستم و بگيري از غرورت کم نميشه

 ساکت و صبور و عاشق وقتي حوصله نداري،

 پيش حرفاي دل من حرف عشق و کم مياري

لحظه هام تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من

 کاش چشات يه جاده ميزد از دل تو تا دل من

تويي كه نشناختمت

 

ای مهربانم می خواستم از میان باغچه گل واژه

 

ها برایت اسمی پیدا کنم که سزاوار زیبای هایت

 

باشد:

 

گفتم اسمت راسلام بگذارم دیدم به خداحافظی

 

ختم می شود

 

گفتم اسمت را زندگی بگذارم دیدم که با  مرگ

 

تمام می شود

 

گفتم اسمت را گل بگذارم دیدم پژمرده گی

 

قاتلت می شود

 

گفتم اسمت را تولد بگذارم که دیدم به کوچه

 

ممات بر می خورد.

 

پس یافتم آنچه راکه می بایست می یافتم

 

اسمت را نفس می گذارم که اگر رفتی خودم

 

هم با تو بروم.

 

 

انتظـــار ديدن تـــو کوله بار سنگيني است که به دوش مي کشم انتظـــارشيريني است؛ درديست که دوستش دارم!!! غمـــي است که رنجم مي دهد، غمت را هـــم دوست دارم...

 

وقتی که دیگر رفت...من به انتظار أمدنش نشستم...

وقتی که دیگر نمی خواست مرا دوست بدارد...من دوستش داشتم...

وقتی که او تمام کرد...من شروع کردم...

وقتی که او تمام شد...من شروع شدم...

و چه سخت است تنها و رهگذر شدن...

و چه سخت است اینکه هیچکس تو را دوست نداشته باشد

 

بی نهایت دوست دارم .

عزیز بازم میگم بهت که:

 

 

عزیز نبودنت برای من عذاب آورترین لحظه هاست نمی دونم چطوری این دوری را تحمل کنم

اما به پاس همه این لحظه های خوش این دوری را نمیپذیرم و همیشه منتظرعزیزم می مانم

حتی اگر بخواهی فراموشم کنی.

  
نویسنده : الناز امین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥


 

 

به نام عشق یا بهتر بگویم سرنوشت دل............ .

 گاهی اوقات اون قدر حرف واسه گفتن داری که نمیدونی از کجا باید شروع کنی و کدوم حرفت رو بذاری واسه آخرین لحظه

شاید هم کسی نباشه که بتونی حرف دلت رو بهش بگی  و ترجیح بدی یه قلم برداری و همه ی اشک و لبخندت رو روی کاغذ بیاری اما شاید مثل من موقع نوشتنش مجبور بشی  فقط چند نقطه چین بذاری ...   

شاید واقعا کمتر کسی بتونه بفهمه
 وقتی با تموم وجودت عاشقی اما باید از همه ی این احساسات 

خیلی ساده تر از عاشقیت بگذری .چون فقط وفقط به فکر اونی . بخدا

خیلی سخته نگاهتو برای همیشه ازش بدزدی چون اونو دیگه نمیتونی

بشناسی .آره واقعا حقیقت داره که وقتی عاشق شدی نباید اون

بدونه .خیلی سخته اونقدر سخت که چشماتم دیگه یاریت نمیده ،منم

یکی از همون آدما دیگه طاقتم تموم شده چند روز چند ساعت چند

سال عاشق بمونم تا کی ؟ هیچ جوری از این موضوع رها

نمیشم .اشتباه من اینه که عاشق شدم؟ مگه من خودمو عاشق

کردم . چرا اونی که عاشقم کرد به فکر این نبود که یه روزی مثل الان

این حق و دارم که با همه ی وجودم فریاد بزنم بابا  پس تکلیف این همه

علاقه چی میشه؟ جز اینه که مثل هربار به جای شکوه راهیه دیاری

کردمش که پر از دعای سلامتی و خوشبختیشه ؟ جز اینکه خنده های

تصنعی مو  بهش تحویل دادم که یه وقت وقت رفتن دلش نلرزه . یه وقت

 ناراحت نشه . یه وقت دلش نشکنه . مثل هربار . نگاه سردمو به زمین

خدا میدوزم و حالا توی تنهایی خودم این حق و پیدا کردم با تموم وجودم

گریه کنم ولی دیگه چه فایده وقتی هیچ وقت نتونستم بهش بگم پس

حق من چی؟ من از این گریه های یواشکی خسته شدم . چرا نباید

بدونه چی به سره دلم اومده؟ مثل همیشه دلم به چشمام و چشمام

به فکرم .همه به همه دستور میدن پسر صبور باش گذشت کن . این

وسط فقط روحمه که دیگه جونی نداره . و من شرمنده ی

چشمام .شرمنده ی دلی که هربار از طرف یکی شکسته .. من چی

دارم که از خودم دفاع کنم. جز اینکه سکوت کنم چون عاشقم؟یعنی

ارزش و عدالت عشق انقدر کمه؟

 

 

چه قدر سخته توي چشماي كسي نگاه كني كه تمام مهرت رو

 

ازت دزديده و به جاش يه زخم هميشگي به قلب تو

 

هديه داده و به جاي اينكه لبريز از

 

 كينه و نفرت شي،حس كني كه هنوز دوستش داري.

 

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تكيه بدي

 

كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده.

 

چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما

 

 وقتي ديديش هيچ جز سلام نتوني بگي....

 

چه قدر سخته گل آرزوهاتو،توي باغ ديگه اي ببيني وهزار بار

 

 تو خودت بشكني و آروم زير لب بگي:

 

                         « گل من باغچه نو مبارك.......»

 

Image hosting by TinyPicتظار

و لحظه های بی طپش ، و یک نگاه بی قرار

تو رفته ای با زهم ، من و غم نگفته ها

و بغض مانده در گلو ، و گریه های بی صدا

تو رفته ای باز هم ، من و شبان بی فروغ

و اشک های ناشکیب و این زمانه ی یدروغ

تو رفته ای با زهم من و خیال بودنت

و یاد روز های خوب و حسرت نبودنت...

 Image hosting by TinyPic

کسی رو برای دوستی انتخاب کن که دلش آنقدر بزرگ باشه که نخوای برای جا شدن تو دلش خودتو کوچیک کنی..

 

 

 

 

 

  
نویسنده : الناز امین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥


 

ای عشق مرا دریاب که دل دریایی من بی تو مرداب است

نجاتم بده دنیایی ... دارم جون میدم ... اگه دوست داشتی بیا جون دادنمو تماشا کن ... یا جلوشو بگیر حداقل ... یا اینکه اصلا بیا دلتو پس ببر ... دلت اینجاس ... پیش من ... منو دلم دلتو پس نمیدیم ...دوستت دارم تا نهایت مهر 

 من پذیرفتم شکست خویش را

 

                  پندهای عقل دور اندیش را

 

                                من پذیرفتم که عشق افسانه است

 

                                                  این دل درد آشنا دیوانه است

 

 می روم شاید فراموشت کنم

 

               با فراموشی هم آغوشت کنم

 

                               می روم از رفتنم دل شاد باش

 

                                                     از عذاب دیدنم آزاد باش

 

 گرچه تو تنها تر از من می روی

 

               آرزو دارم تو هم عاشق شوی

 

                                 آرزو دارم بفهمی درد را

 

                                                 تلخی این برخوردهای سرد را

 

 

 

بخدا همیشه از خدا میخوام ، لحظه جدایی مون سر نرسه

تا همیشه پا به پای هم باشیم ، اما این کوچه به آخر نرسه

نگو تا ابد باید تنها باشم ، آرزو های منو ازم نگیر

من میخوام با تو باشم ، با خود تو ، عشق من عشقمو دست کم نگیر

عشقمو دست کم نگیر

این همه شادابی، یه روزی حروم میشه

کوچه هم تموم نشه، عمرمون تموم میشه

تا ابد با من باش ، همه هستی من

هستی مو ازم نگیر، حرف رفتنو نزن

 

 

   

بی وفا از تو بگم دل دنیا می شکنه
بگم بی وفا شدی قلب ابرا می شکنه
قلب ابرا می شکنه دریا میشه
دل تنگم می شکنه رسوا می شه
از با وفایی بود بری قلب منو تنها کنی؟
آخر جفا دیدی بری چشم منو دریا کنی؟
از باوفایی دم مزن که بی وفا تر از تو نیست
از سنگ خاره دل گرفتی قلب من بیگانه نیست
قلب تو سنگ و دلم از شیشه شد
شیوۀ دلبر کشی در نزد تو اینگونه شد
سنگ شدی بر شیشۀ جانم زدی
راهزن بودی و ایمانم زدی
بی وفا از تو بگم دل دنیا می شکنه
بگم بی وفا شدی قلب ابرا می شکنه
عشق تو دریا شد و ساحلی در بر نداشت
چشم من ابرا شد و قایقی دریا نداشت
بی وفا از غم تو دل آئینه شکست
تو چقدر دوری ز من عهد دیرینه گسست
بی وفا از تو بگم گفتی:مرا عاشق کنی
یا که در در یای دل قلب مرا قایق کنی
بی وفا رفت و دلم در گوشه مسلخ گریخت
عاقبت دیوانۀ ویرانه شد از هم گسیخت

 عشق را بیاموز

 

این دیوونه تنها امیدش تو هستی ها

پس مواظب باش که چه کار میکنی

  
نویسنده : الناز امین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥


 

چقدر سر انگشت خسته

 

 

 بر بخار شیشه کشیدم و

 

 

تو نیامدی....

 

  
نویسنده : الناز امین ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

 

به جز حضور تو

 

هیچ چیز این جهان بی کرانه را

 

 جدی نگرفته ام

 

حتی عشق را......

 

  
نویسنده : الناز امین ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

سایه ام گمشده است
 

 

سایه ام دیگر نیست

تنها تن شده است

مجنون مجنون تر

سایه ام را می خواهم

هر که آن را دید یا که آن را دزدید

به تنم باز دهد

من بدون سایه ام تاریکم

های تن های جهان سایه ام را دیدید این نشانی دارد...

شیرین تر از حرف هایم

سفید تر از کلماتم

بزرگتر از وجودم

به تنم باز دهید

من بدون سایه ام تاریکم

تنها تن شده است...

  
نویسنده : الناز امین ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

تواين دنيا دل به كسي نبند چون اين دنيا اونقدر كوچيكه كه دو تا دل كنار هم جا نمي شه. اگر <هم دل بستي هرگز تركش نكن چون اين دنيا اونقدر بزرگه كه گمش مي كني

  
نویسنده : الناز امین ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

بی تو
 

صدای بلند و نامفهوم

                                    یک مشت قرص تلخ والیوم

                                                               بوی گند شراب با مزه ی شیرین

قاب عکس خاک خورده

یک مرده

                                   شیشه ای ماتیکی

 

خاطرات بیشتر خاک خورده ی یک زن

 

بن بست

                                    تصمیم مرگ

                                               کافی نیست ...

 

خط بطلان

                                     یک حلقه طناب کوتاه

                                                                                یک چهارپایه بلند

 

یک تصمیم

                                     و این بار

                                                              یک زن که بی تو نفس نکشید

  
نویسنده : الناز امین ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥